آدم و هوا...
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گٍلٍ آدم بسرشتند و به پيمانه زدند «حافظ»
اول كلمه بود. و كلمه خدا بود . خدا عشق بود . و خدا كه عشق بود اراده كرد كه خلق كند پس گفت «بشو» و آن انفجار بزرگ بوقوع پيوست (بيگ بنگ) و كاينات خلق شد ند با ستارگان بيشمار و سيارات و حفره هاي سياه و كهكشانهاي بيشمار «هيجده هزار عالم خلق شدند» خداي سياره اي از سيارات را برگزيد آنرا مركز كاينات قرار داد و زمين ناميد… و زمين مركز كاينات شد . خداي فرشتگان را آفريد «جمعي به ركوع و جمعي به سجود» آنگونه كه خداي خواسته بود . از خيل فرشتگان گروهي را موكل ستارگان و سيارات و كل كاينات قرار داد تا نظم و گردش كاينات همانگونه بمانند كه خداي خواسته است خداي عاشق بود و اراده اش بر معشوق بودنش قرار گرفت .
ارواح را آفريد . جمعي از آنان را بدست خود تطهير و پاكيزه گرداند . ارواح در دو صف شدند صفٍ ارواح مطهر و صف ساير ارواح . خداي پرسيد: «نه آنكه من هستم خالق شما؟» جملگي پاسخ دادند آري تو خالق ما هستي خداي گفت پس منتظر بمانيد تا در جسم فرزندانٍ بهترين مخلوق من بر روي زمين درآييد . خداي در دو روز زمين را به زيبايي آراست آنگونه كه گفته است «هر چيزي را به نيكويي و زيبايي آفريده ام»
كوه ها بر زمين استوار كرد درياها را جاري ساخت و جنگل ها را آفريد و و سپس آسمانها را گفت كه «بشوند» آسمانها خلق شدند سقفي برأي زمين پس موكليني گمار د بر ابرها…آبها…جنگل ها…بادها . خيل فرشتگان با حيرت مي نگريستند، از آن ميان يكي از چهار فرشته مقرب خدا جبراييل پر گشود بر روي زمين هر جا را نگريست زيبايي بود ميدانست كه بايد بارها بر زمين بيايد كه هنوز هم مي آيد . خداي جنيان را بر زمين مستولي گرداند آنها خون ها ريختند و چهره زيباي زمين را آلودند . خداي فرشتگان مقرب و حارث را كه بر زمين حكم مي راند فرا خواند از آنان خواست كه بر زمين درآيند و مقداري خاك به درگاهش بياورند فرشتگان يك بيك به زمين آمدند با عجز و لابه زمين مواجهه شدند باز گشتند تا نوبت به عزراييل رسيد حضرت عزراييل نيك مي دانست كه عمرش به جانٍ فرزندان مخلوقي خواهد بود كه خداي مي خواست آنرا خلق كند . از فرزندان آدم و حوا كه از جان آنها عزراييل جان
مي گرفت .«محمد علي نوشته است»
پس حضرت عزراييل به زمين آمد و خاك را نزد خداي برد خداي امر كرد به موكل ابرها كه ابرها را بياورد و بروي خاك بباراند . ابرها آمدند و بر روي خاك باريدند . خداي با دستان عاشقش به زيبايي گلٍ آدم بسرشت و آدم را بصورت خود ساخت . فرشتگان با حيرت نگاه
مي كردند . خداي به فرشتگاني گفت كه منتظر باشند تا دو به دو موكل باشند بر فرزندان آن مخلوق كه آدم مي ناميدش يكي در پس و يكي در پيش تا اعمالشان را مو به مو بنويسند . موكلين به صف شدند و منتظر . خداي از روحٍ عاشق خود بر جسم آدم بدميد روح از سر وارد شد اجزاي بدن آدم به جنبش درآمدند…
چشمها باز شد ند گوشها باز شدند لبها جنبيدند پره هاي بيني به لرزش افتاد پاها و دستها و ساير اندام . پس آدم بپا خاست دستها را گشود و پنجه ها را مشت كرد و آنها را به سينه كوفت گويي از خوابي گران برخاسته . دستها را به اطراف تكان داد…وقتي يك دست را به كمر گذاشت ملايك ديدند كه آدم به شكلٍ پيمانه اي شده و خداي از خمخانه احديتش كوزه اي باده قرمز آورد و بر اين پيمانه ريخت . آدم تلو تلو خورد… مست از آن باده شد . خيل فرشتگان بودند اما آدم جز خداي چيزي نمي ديد مست از باده عشق خداي به رقص درآمد دور خود چرخيد «چرخ چرخ عباسي خدا من را نندازي» آدم مي چرخيد سماعي عاشقانه سر بسوي خداي و دستها گشوده رو به پايين مي چرخيد آنقدر چرخيد كه مدهوش شد . خداي بر آدم
مي نگريست بر اين عاشق مست مي نگريت… فرشتگان در حيرت بودند چشمها از حدقه درآمده و دهانها باز نمي دانستند چه بگويند حيرت آنان را فرا گرفته بود . پس خداي بر آدمٍ بر خاك افتاده نگربيست و گفت:« آفرين بر من كه چنين مخلوقي آفريدم» و خداي خرسند بود . وخداي فرشتگان را فرا خواند دور از چشم آنها بگوش آدم اسما و مخصوصا «اسم اعظم» را خوانده بود …پس به فرشتگان گفت كه اين است اشرف مخلوقات من بر او سجده كنيد كه او را بصورت خود آفريدم و او به تمام اسما آشناست و اسم اعظم را هم مي داند فرشتگان به سجده افتادند حتا فرشتگان مقرب الا شيطان كه منيتش بجوش آمده بود «من از جنس آتش هستم…من هفتاد هزار سال سجده تو را بجا آورده ام… من…من…من…من»شيطان از «من» گفت وخداي گفت : من گفتن فقط لايق خداي است و بس . پس از درگاه خداييش براند . شيطان به خود آمد ديد دچار مكر شده است . به خداي رو كرد و گفت مرا دچار مكر خودت كردي . تو ميداني كه من هقتاد هزار سال سجده ترا بجا آورده ام تو ميداني كه من از او برتر هستم تو به من فرمان ندادي كه اگر فرمان مي دادي سجده اش مي كردم تو به من مكر كردي و خداي گفت آري من مكارترينم .
شيطان از درگاه رانده شد و كينه آدم بدل گرفت . آدم به باغ بهشت رفت تا از هر آنچه كه آنجا بود بخورد و بياشامد… وخداي كه تنها بود و هر چه را حتا اعضاي بدن آدم را جفت جفت آفريده بود، از جنس آدم جفتي برايش آفريد كه حوا ناميدش .حوا را نزد آدم فرستاد و گفت هرچه در بهشت است بخوريد و بياشاميد الا «ميوه درختي را نشان داد» اين ميوه . شيطان فهميد و به بهشت وارد شد و حوا را به خوردن آن ميوه فريفت . حوا از آن ميوه ممنوعه خورد و به آدم نيز خوراند . خداي خشمگين شد آدم به سجده توبه افتاد . صدها هزار سال سجده خداي را بجا آورد خداي او را بخشيد و گفت كه شما دو نفر بايد بزمين برويد . آدم پرسيد خدايا پس فرزندان ما چگونه ترا ببينند؟ خد اي گفت: ما انسان را خليفه كرديم بر روي زمين ، ميكاييل را امر كرده ايم كه رابط باشد ميان فرزندان تو و حوا با درگاه خدايي ما . و تو بايد پيام ما را به فرزندانت برساني كه خدايشان در حجاب است و اگر مي خواهند خداي را ببينند با نامش بذكرٍ مدام بنشينند و عشق ورزي كنند در راه خداي قرباني كنند و نذر بدهند… ميكاييل نذر و قربانيشان را به نزد ما مي آورد آنها را خواهيم ديد و اگر نيتشان برأي قرباني و نذر از ته دلي باشد كه گوهر خدايي در آن قرار گرفته قبول خواهيم كرد …و شايد هم اين حجاب كناري رود و آنها گوشه اي از خمٍ ابروي خداي كه برأي آنها بهترين دوست است را ببينند . آدم و حوا بزمين افتادند و حوا خون با درد ماهانه مي ديد كه خواسته خداي بود پس از نافرماني . در هر زايمان دردي جانكاه بر بدنش مستولي مي شد كه خدايش گفته بود «برو روي زمين و فرزنداني بزاي و در هر زاييدن دردي بكش جانكاه كه با هر درد پنجه بر خاك بزني» حوا فرزنداني برأي آدم بزاييد تا اين كه دوباره بار دار شد پس از هفت ماه درد زايمان امانش را بريد آدم بدادش رسيد و فرزندي زود رس و هفت ماهه بزاييد كه پسر بود آدم چون فرزند زود رس و بسيار كوچك خود بديد از چوب درختان جعبه اي ساخت و فرزند را كه شيث نام داشت در جعبه نهاد دو ماه بعد كه شيث در جعبه كامل شد حوا سينه بر دهان نوزاد گذاشت و پستان بدهان گرفتن آموخت و ماها بعد آدم دست شيث را گرفت و پا بپا برد تا شيوه راه رفتن آموخت . شيث بزرگ شد قد كشيد بلند و بلندتر… آنقدر بلند كه اگر
مي خواستي به صورت نوراني اش نگاه كني كلاه از سرت مي افتاد . هم اكنون گوري مطول و دراز بصورت سمبوليك در سوريه موجود است كه مي گويند گور شيث است و مردم به زيارتش مي روند . آدم قبل از مرگ سي صحيفه برأي شيث به ارث گداشت «آغاز داستان آدم و حواي محمد محمد علي» زيرا شيث بعد از مرگ آدم بار گران رسالت را به شانه گرفت
آن صحيفه ها را شيث به خواهرش اقليما داد و اقليما راوي داستان خلقت و آدم و حواست در كتابي كه محمد علي آن را نگاشته به رواني آبشارهايي كه بر حوض كوثر مي ريزد و به شيريني انگبين و شير كه در نهر هاي بهشت جاريست» .
اقليما روايتگر مضاميني چند از آن صحايف است (از خلق آدم و حوا تا مرگ آنان)چنانچه نگاشته شده است و بايد خواتد و لذت برد . ميدانم كه پدر بزرگ آدم و مادر بزرگ حوا نظاره گر فرزندان خود بوده و هستند و فكر مي كنم چه كشيده اند وقتي فرق هابيلٍ عاشق را ديدند كه با دست فرزند خودشان قابيل شكافته شده بود…چه كشيدند وقتي جسم بي جان پسرشان عيسي را بر فراز چوب صليب ديدند…چه بر آنها رفت وقتي اشگهاي مريم را پاي صليب مي ديدند… چه بر آنها رفت وقتي فرقٍ شكافته علي را در محراب ديدند و چه دردي كشيدند وقتي سرٍ بريده عشق… حسين را بر سر نيزه قابيليان ديدند . چه كشيدند وقتي بدن تكه تكه شده حلاج را ديدند .
كتاب آدم و حوا داستان خلقت نوشته«محمد محمد علي را بايد خواند . او که عاشقانه اين داستان عشق را نگاشته مي دانسته كه داستان «سخن» عشق را از هر زباني كه بشنويم نامكرر است . درود بر محمد علي و قلمش…
ارواح مطهر پدر بزرگ آدم و مادر بزرگ حوا پشتيبانش باد .
(ترانه)
نيايش...
پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
دليري ده ، تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم
بينش ده ، تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده ، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند
(ترانه)
افسانه زيبايي
جوانك زيبائي هر روز در آبگينه اي صورت خود را مي ديد و به تماشاي زيبائي خود مي نشست تا.....
اينكه روزي محو زيبائي خود گشت و درآب افتاد و غرق شد.
بعد از مرگ نارسيس فرشتگان جنگل به كنار آن آبگينه رسيدندكه روزگاري از آبي شفاف و شيرين سرشار واكنون جامي بود لبريز از اشكهاي تلخ...... فرشتگان پرسيدند: چرا اشك مي ريزي؟
آبگينه گفت: براي نارسيس گريه ميكنم. گفتند: تعجبي نداردهمه وقت درتمامي جنگل ها به دنبال آن آفريده زيباروي بوديم ولي فقط تو مي توانستي در زيبايي او به سجده درآيي.
آبگينه پرسيد: مگر نارسيس زيبا هم بود؟ باتعجب جواب دادند: چه كسي بهترازتو خبرداشت؟بر ساحل تو خم مي شد درآينه ات هرروزنقش رخ خودمي ديد.
آبگينه لحضه اي خاموش شد پس آنگاه گفت: براي نارسيس گريه مي كنم ولي هرگز زيبايي اورا نديدم براي نارسيس گريه مي كنم چون هر بار كه اوبر ساحل من خم مي شد در آينه چشمانش زيبايي خود را مي ديدم.
فرشتگان جنگل گفتند: آري اين است افسانه زيبايي.
(ترانه)
تولد يک ترانه ...
سلام
درست تو يك ماهي مثل همين خرداد كه توش هستيم روز 23 از اين ماه را كه هر كاري ميكنم فراموش كنم نميشه من بي خبر از همه جا و همه كس داشتم تو مهدكودك بهشت با فرشته هاي كوچولويي كه دو تا بال خوشگل رو پشت شون بود قايم موشك بازي ميكردم ، تازه نوبت من شده بود چشم بذارم كه يك فرشته بالغ اومد و يك حكم لوله شده داد به دستم بعد هم من را برد كنار يك سرسره وقتي ازش پرسيدم كه چرا نمي ذاره با زيم روكنم بهم خنديد و گفت : تو يك عمر وقت داري كه بازي كني اونجا رو زمين خيلي ها منتظر تو هستند ، تو اونجا يك بازي قشنگ ياد ميگيري كه اسمش زندگيه ...حالا تا دير نشده سوار اين سرسره شو تا تو رو هول بدم تو سرنوشت نا معلومي كه خدا برات در نظر گرفته .
من براي آخرين بار نگاهي به اون بهشت رويايي انداختم و آرزو كردم كه روزي دوباره به اونجا برگردم . و نشستم روي سرسره زمان واومدم به اين دنيا . ميدونيد چرا وقتي بچه اي بدنيا مياد اولين كاري كه ميكنه گريه كردنه ؟
چون او را از منشا عشق جدا كردند ، چون بي آنكه خودش بخواهد او را به اين دنيا فرستادند ...خدا اين چه عدالتي است !!!
چرا بايد به خاطر اشتباهي كه آدم و هوا كردند نسل آدم عذاب بكشه ...آخه چرا ؟؟؟ چرا يكي از اون شهاب سنگها رو نمي فرستي تا اين زمين را نابود كنه ...تا كي بايد شاهد تولد بچه هايي باشيم كه تنها گناهشون آدم بودنه !!! تا كي بايد روز شماري كنيم كه مهلت اين ماموريت دشوار به سر بياد و ما برگرديم پيشت ...هر چند ديگه اون فرشته هاي كوچيك و بي گناه روز اول نيستيم ولي بنده توئيم و اميد به بخشش و مهرباني تو داريم ...اي كاش هرگز بدنيا نمي آمديم كه بخواهيم به آن دل ببنديم و روزي به سختي از آن جدا شويم .
تولد من با تولد وبلاگ
شعرفريادارزو مصادف شده است.از شما دوستان تقاضا دارم به ان وبلاگ هم سری بزنيد و مارا از راهنماييهای ارزنده خود بهره مند کنيد.
باسياس فراوان:ترانه
باور كن....
خود و روياهايت را باور كن
به دنبال هر رویا،
لحظاتی پیش می آید،
که گوئی آن را از دست داده ای،
درست در همان لحظه است که باید خود را باور کنی،
باور به این که قادر به هموار ساختن هر مانع در راهی،
و آن گاه که رویاهایت به حقیقت پیوست ،
در خواهی یافت که چقدر نیرومند شده ای،
Always Believen in Yourself
In the pursuit of any dreom ,
There will be moment
When it seems that
The dream is lost.
It is then that you must have faith
in the person that you are.
Believe that you have
The ability to overc ome
Any obstacle standing in your way.
and when your dream comes true.
you will realize then
What a stronger person
you have become.
- Lynn Brown
(ترانه)
به همين آساني است ...
من زبان ساده اين شعر را خيلي دوست دارم ، باز هم از اين شاعر معاصر براي شما قطعه هايي را كه فكر مي كنم از خواندنشون لذت ببريد خواهم نوشت...
دوستدار همه شما (ترانه)
* به همين آساني ...
عشقبازي به همين آساني است ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي بهار با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو
بركه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبيعت با ما
عشقبازي به همين آساني است ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
و دل آرام و تسلا
و مسيحاي كسي يا جمعي
عشقبازي به همين آساني است ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند
عشقبازي به همين آساني است ...
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه
با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا
در ركوع و سجودي با نيت شكر
عشقبازي به همين آساني است ...
مجتبي كاشاني
سرگذشت تلخ مينا
سال قبل يرای مدتی به خاطر شغلم به يکي از شهرهای مجاور به فاصله ۷۵كيلومتري منتقل شدم.هرروزاين مسير را رفت وامد ميكردم.الان مدتيه كه به شهر خودم برگشتم.ولي چه شد كه به ياد انروزها افتادم؟؟؟؟
درمدتي كه درانجا بودم با بچه هاي زيادي درسرويس اشنا شدم.
وازانها خاطرات زشت و زيبايي به يادگار دارم.ولي متاسفانه امروز خبري دردناك شنيدم
امروز ساعت ۱۲/۵سرويس فوق به خاطر بي مبالاتي و تخلف يك راننده كاميون به شدت با ان
تصادف ميكند وبر اثر ان تا انجايي كه من خبر دارم يكي از افراد همسرويسي قديمي كه يك
خانم معلم جوان بوده كشته ميشود.ازشنيدن اين خبر بكلي دگرگون شدم و يكبار ديگر با تمام وجود احساس كردم كه ما چقدر به مرگ نزديكيم و خود بيخبريم.نكته زجر اور اين است كه اين خانم معلم هم به شهر ما منتقل شده بوده و براي خداحافظي و شيريني دادن به دوستان قديمي اش به انجا رفته بوده است.واز ان بدتر اينكه ايشان يك دختر ۳ساله هم دارد
دلم گرفته.....احساس بدي دارم امشب....خيلي بد....جوري كه نميتونم نفس بكشم
امشب اولين شبيست كه
مينا
بدون حضور مادرش به خواب ميرود.خدايا!چه دلي دارند انها
به تو فکر کردن زيباست
قبل ار خواندن مطلب امروز ...
نوجه شما را به چند آگهي تبليغاتي جلب مي كنم :
كرگردن... هر روز بهتر از ديروز ...دينگ . دينگ
نغمه ... سرشار از احساس هاي لطيفانه شاعرانه و زيبا
زن تنها ....برنامه امشب سينماهاي تهران
اين هم يك قطعه شعر كوتاه با ترجمه اينگليسي تقديم به دوستان عزيزم
به تو فكر كردن زيباست
و اميد آفرين
چنانچه
شنيدن ترانه اي زيبا
از زيباترين
صداي
جهان ...
Thinking about you
Is beautiful
Is hope itself
Is like listening
To a beautiful song
Sung by
The most beautiful voice
Of the world
(ترانه)
ترانه زندگی و اکسير عشق
فقط وفقط عشق است كه باعث الهي شدن انسان مي شود . عشق بزرگترين اكسيري است كه مي تواند ماديات را تبديل به معنويات كند .
به عشق فكر كنيد ، هر چه مي توانيد بيشتر و بيشتر آن را احساس كنيد و هر عملي را كه انجام مي دهيد را آغشته به عشق كنيد و بزودي به شاه كليدي دست پيدا خواهيد كرد كه تمامي قفلهاي هستي را برويتان مي گشايد . ولي اين تنها هنگامي ميسر است كه انسان در طريق عشق قرار گرفته باشد . قرار گرفتن در اين مسير خيلي مشكل نيست چرا كه عشق ماهيت اصلي همه انسانها است. ما زاده شده ايم كه عشق بورزيم و مورد عشق ورزي قرار بگيريم . همه قدرت و توان ما از خداوند است . ما بدون او هيچ هستيم ، ما بدون اوفقط پوسته هايي تو خالي هستيم ؛ من هايي پوچ . ولي اگر فقط او درون ما بدمد و از طريق ما بنوازد به ترانه هايي زيبا نبديل خواهيم شد . اما در اين صورت هم اين ترانه ها از اوست .
اگر زندگي بصورت نظم باشد روحاني خواهد بود و اگر نثر باشد دنيايي و بي معني خواهد بود ؛ اين گونه زندگي با مرگ پايان مي يابد ،ولي اگر زندگي يك ترانه ، يك رقص يا شعر باشد به جاودانگي خواهد انجاميد .
عشق هيچ مرگي نمي شناسد ، عشق بر مرگ غلبه مي كند ، عشق حتي زمان را فتح مي كند .
(اوشو)
كيميا سعادت در كنار ماست و اكسير عشق درجامهاي ما فقط کافی است چشمهايمان را باز کنيم ....
بانوي بزرگ وقشنگ خوبيها
براي تو
بانوي قشنگ خوبي ها
براي چشمهاي زيباي تو
بانوي يرمهر و عاطفه
بانوي عشق
بانوي وفا و نيكيها
بانوي سبز روياهاي شيرين عشق
براي تو
عزيزترين ملكه سرزمين سرسبز دلبري ها
براي تو و تمام خوبي هايت
عاطفه ات
عشقت و همه ارزوهايت
براي تو بانوي اميد و ارزوهاي دلچسب و شيرين بودن ها
براي تو كه خود اميد بخش ديگراني به زندگي
به بودن
به لمس كردن انچه محبت ميناميمش
براي تو كه تجسم عيني هنر پروردگاري
هنر افريمش
هنر خلق كردن
وهنر زيباافريدن وزيبا ماندن
براي چشمهاي دلفريبت
كه تجسم واقعي جادوگريست
وكيمياگري
براي تو كه به يك نظر خاك را كيميا كني
خاك تن مرده و كالبد فاني ديگران را
كه تو كيمياگر عشقي و ارزو
ارزوهاي دور
ارزوهاي زيبا
ارزوهاي دشت سرسبز زندگي
براي تو وبراي قالب پرازمهروعطوقتت
كه هرانچه از ان بگوييم كم است و قطره اي دربرابر
اقيانوس بيكران زيبايي هايت
براي تو كه ترانه عشقي و ماندن
ماندن در سراي فاني
ماندن در سراي گذرا و بي پايان
كه تو تنها بهانه زندگي هستي
براي پدر
براي ستاره
براي او....وبراي تمام انها كه ترا دوست دارند و
باتو همدردند
وبراي تمام انها كه هرگز ترا نديده اند
اما ترا لمس كرده اند
ترا در اثارت حس كرده اند
وتو بي انكه خود بداني
انان را اسير موج پر تلاطم گيسوان مواج خود كرده اي
براي طاق ابروان دلفريبت
كه همچون طاقي پر از بوستان
ياداور لذت بهار است
وعطر دلفريب گلهاي مريم
كاش ذره اي از محبت ترا داشتيم
كاش گوشه اي از درياي بيكران عطوفت تو مال ما هم ميشد
وكاش ماگرد ناچيزي بوديم كه برروي مزگان اسمانيت
مينشستيم و تو
مارا با اب ديدگانت
ميشستي و بر كوير گونه هايت ميراندي
كاش............وكاش
